خطبه 157 تا 168
خطبه شماره 157
و من خطبه له عليه السلام [1] يحث الناس علي التقوي [2] الحمد لله الذي جعل الحمد مفتاحا لذکره ، و سببا للمزيد من فضله ، و دليلا علي آلائه و عظمته [3] عباد الله ، ان الدهر يجري بالباقين کجريه بالماضين ، لا يعود ما قد و لي منه ، [4] و لا يبقي سرمدا ما فيه آخر فعاله کاوله متشابهه اموره ، [5] متظاهره اعلا مه فکانکم بالساعه تحدوکم [6] حدو الزاجر بشوله : فمن شغل نفسه بغير نفسه تحير في الظلمات [7] و ارتبک في الهلکات ، و مدت به شياطينه في طغيانه ، [8] و زينت له سيي ء اعماله فالجنه غايه السابقين ، و النار غايه المفرطين [9] اعلموا عباد الله ، ان التقوي دار حصن عزيز ، و الفجور دار حصن ذليل ، [10] لا يمنع اهله ، و لا يحرز من لجا اليه الا [11] و بالتقوي تقطع حمه الخطايا و باليقين تدرک الغايه القصوي [12] عباد الله ، الله الله في اعز الانفس عليکم ، و احبها اليکم : فان [13] الله قد اوضح لکم سبيل الحق و انار طرقه فشقوه لازمه ، [14] او سعاده دائمه فتزودوا في ايام الفناء لايام البقاء قد دللتم علي الزاد ، [15] و امرتم بالظمن ، و حثثتم علي المسير ، فانما انتم کرکب وقوف ، [1] لا يدرون متي يؤمرون بالسير الا فما يصنع بالدنيا من خلق للاخره [2] و ما يصنع بالمال من عما قليل يسلبه و تبقي عليه تبعته و حسابه [3] عباد الله انه ليس لما وعد الله من الخير مترک ، و لا فيما نهي عنه من الشر مرغب [4] عباد الله ، احذروا يوما تفحص فيه الاعمال ، و يکثر فيه الزلزال ، و تشيب فيه الاطفال [5] اعلموا ، عباد الله ، ان عليکم رصدا من انفسکم ، و عيونا من جوارحکم [6] و حفاخ صدق يحفظون اعمالکم ، و عدد انفاسکم ، [7] لا تسترکم منهم ظلمه ليل داج ، و لا يکنکم منهم باب ذو رتاج ، [8] و ان غدا من اليوم قريب [9] يذهب اليوم بما فيه ، و يجي ء الغد لا حقا به ، [10] فکان کل امري ء منکم قد بلغ من الارض منزل وحدته ، و مخط حفرته [11] فيا له من بيت وحده ، و منزل وحشه ، و مفرد غربه [12] و کان الصيحه قد اتتکم ، و الساعه قد غشيتکم ، و برزتم لفصل القضاء ، [13] قد زاحت عنکم الاباطيل ، و اضمحلت عنکم العلل ، و استحقت بکم الحقائق ، [1] و صدرت بکم الامور مصادرها فاتعظوا بالعبر ،[2] و اعتبروا بالغير و انتفعوا بالنذر
ترجمه
[1] از خطبه هاي امام ( ع ) که در آن مردم را به تقوا تشويق نموده است [2] ستايش مخصوص خداوندي است که حمد را کليد يادآوريش قرار داده و آن را سبب ازدياد فضل و رحمتش و راهنماي نعمتها و عظمتش گردانيده است [3] بندگان خدا روزگار بر باقيماندگان آنسان مي گذرد که بر پيشينيان گذشت آنچه از آن گذشته باز نمي گردد [4] و آنچه در آن است جاودان نمي ماند آخرين کارش همچون اولين کار او است اعمال و رفتارش همچون يکديگر [5] و نشانه هايش روشن و آشکار است گويا پايان زندگي جهان شما را به پيش مي راند [6] همانگونه که ساربان شتران را به سرعت مي راند . آن کس که توجهش را از خويش بازدارد در تاريکيها متحير مي ماند [7] و در مهلکه ها غوطه ور مي گردد و شياطين او را در مسير طغيان به پيش مي رانند [8] و اعمال ناشايسته اش را در نظرش جلوه مي دهند [ آگاه باشيد که ] بهشت سرمنزل مقصود پيشتازان و آتش پايان کار کوتاهي کنندگان است . [9] اي بندگان خدا بدانيد که تقوا قلعه اي محکم و نيرومند است اما بدکاري و گناه حصاري است سست و بي دفاع [10] که اهلش را از بدي بازنمي دارد و کسي که به آن پناهنده شود نگهداريش نمي کند آگاه باشيد [11] با تقوا مي توان زهر گناهان را از بين برد و با يقين به برترين درجه مقصود رسيد . [12] اي بندگان خدا خدا را خدا را مراقب عزيزترين و محبوبترين اشخاص نسبت به خويش [ يعني خودتان ] باشيد چه اينکه [13] خداوند مقصد حق را واضح و راههاي آن را برايتان روشن ساخته است سرانجام کار يا بدبختي دائمي است [14] و يا سعادت هميشگي پس در اين ايام فاني براي ايام باقي زاد و توشه تهيه کنيد [ خداوند ] زاد و توشه مورد نياز را به شما معرفي کرده اند [15] و به کوچ کردن فرمان تان داده اند و با سرعت به حرکت در آمده ايد شما همچون کارواني هستيد که در جائي توقف کرده ايد . [1] و نمي دانيد چه وقت دستور حرکت به شما داده مي شود . بدانيد آن کس که براي آخرت آفريده شده با دنياپرستي چه کار ؟ [2] و آن کس که به زودي ثروتش را از او مي گيرند با [اين همه ] اموال دنيا چه مي کند ؟ آن هم ثروتي که مواخذه و حسابش بر او است [ و سودش براي ديگران ] . [3] اي بندگان خدا آنچه را که خداوند وعده نيک نسبت به آن داده نبايد رها ساخت و بديهائي که از آن نهي کرده قابل توجه و دوست داشتني نيستند . [4] بندگان خدا از روزي که اعمال مورد بررسي قرار مي گيرد لرزشها در آن فراوان و کودکان [ از ناراحتي ] پير مي شوند برحذر باشيد . [5] اي بندگان خدا بدانيد که مراقباني از خودتان بر شما گماشته شده و ديده باناني از اعضاي پيکرتان ناظر شمايند [6] و نيز بدانيد حساب گران راستگو اعمال شما را ثبت مي کنند و حتي عدد نفسهايتان را نگه مي دارند [7] نه ظلمت شب تاريک شما را از آنها پنهان مي دارد و نه درهاي محکم و بسته [8] راستي چه فردا به امروز نزديک است . [9] امروز با آنچه در آن است سپري مي شود و فردا همچنان به آن ملحق مي گردد . [10] گوئي که هم اکنون به سرمنزل تنهائي و گودال گور خويش وارد شده ايد . [11] اي واي از آن خانه تنهائي و منزلگاه وحشت و جايگاه غربت [12] گوئي نفخه صور فرارسيده و قيامت شما را در برگرفته و در صحنه دادگاه الهي حاضر گشته ايد [13] باطل ها از شما رخت بربسته و عذرتراشيها از ميان رفته و حقايق برا يتان مسلم شده [1] و اوضاع شما را به سرچشمه اصلي رسانده [ و از حقايق امور آگاه شده ايد ] از عبرتها پند گيريد [2] از تغييرات و دگرگوني [ نعمتها] اندرز پذيريد و از هشدارهاي [روزگار] استفاده کنيد
خطبه شماره 158
و من خطبه له عليه السلام [3] ينبه فيها علي فضل الرسول الاعظم ، و فضل القرآن ، ثم حال دوله بني اميه النبي و القرآن [4] ارسله علي حين فتره من الرسل ، و طول هجعه من الامم ، [5] و انتقاض من المبرم ، فجاءهم بتصديق الذي بين يديه ، و النور المقتدي به [6] ذلک القرآن فاستنطقوه ، و لن ينطق ، و لکن اخبرکم عنه : [7] الا ان فيه علم ما ياتي ، و الحديث عن الماضي ، و دواء دائکم ، و نظم ما بينکم [8] دوله بني اميه [9] و منها : فعند ذلک لا يبقي بيت مدر و لا وبر الا و ادخله الظلمه ترحه [10] و اولجوا فيه نقمه فيومئذ لا يبقي لهم في السماء عاذر ، [11] و لا في الارض ناصر اصفيتم بالامر غير اهله ، [12] و اوردتموه غير مورده ، و سينتقم الله ممن ظلم ماکلا بماکل ، [13] و مشربا بمشرب ، من مطاعم العلقم و مشارب الصبر و المقر ، [1] و لباس شعار الخوف ، و دثار السيف [2] و انما هم مطايا الخطيئات و زوامل الاثام فاقسم ،ثم اقسم ، [3] لتنخمنها اميه من بعدي کما تلفظ النخامه ، ثم لا تذوقها و لا تطعم بطعمها ابدا ما کر الجديدان
ترجمه
[3] از سخنان امام ( ع ) که در آن از فضائل پيامبر بزرگ و قرآن مجيد وسپس از وضع دولت بني اميه سخن به ميان آورده است پيامبر و قرآن [4] وي را در آن هنگام که از زمان پيامبران فاصله گرفته بود و ملتهاي جهان به خواب فرورفته بودند [5] و تاروپود حقائق از هم گسسته بود [ براي هدايت انسانها ] فرستاد [ محتوي رسالت او براي اين مردم ] تصديق کتابهاي آسماني پيشين بود و نوري که بايد به آن اقتدا کنند [6] اين نور همان قرآن است آن را به سخن آريد اگر چه هرگز [ با زبان عادي ] سخن نمي گويد . اما من از جانب او شما را آگاهي مي دهم : [7] بدانيد در قرآن علوم آينده و اخبار گذشته داروي بيماريها و نظم حيات اجتماعي شما است . [8] دولت بني اميه قسمتي ديگر از اين خطبه است : [9] در آن هنگام خانه اي در شهر يا خيمه اي در بيابان باقي نخواهد ماند جز اينکه ستمگران غم و اندوه را در آن وارد سازند [10] و بلا و بدبختي را در آن داخل مي کنند در آن روز [ براي ستمگران و اتباعشان ] نه در آسمان پذيرنده عذري است [11] و نه در زمين يار و ياوري [ به آنها خطاب مي شود ] زمامداري را به غير اهلش سپرده [12] و آن را در غير موردش قرار داده ايد [ اما بدانيد ] بزودي خداوند از ستمگران انتقام مي کشد و کارهايشان را مو به مو رسيدگي مي کند و کيفر مي دهد خوردني به خوردني [13] و آشاميدني را به آشاميدني : در برابر هر جرعه نوشين جامي تلخ و در مقابل هر لقمه لذيذي لقمه اي بس ناگوار و زهرآلود خواهد خورد 00 [1] [ و همانگونه که مردم را در ترس و وحشت و زيربار شکنجه مي گذاردند ] از درون وحشت و از برون شمشير را بر آنها مسلط خواهد کرد [2] اين گروه مرکب هاي معاصي و شتران بارکش گناهانند . سوگند ياد مي کنم باز هم سوگند مي خورم که [3] پس از من بني اميه خلافت را همچون اخلاط سر و سينه به ناچار بايد بيرون اندازند و تا آندم که شب و روز برقرار است طعم آنرا نخواهند چشيد و هرگز از آن بهره نخواهند گرفت [ و همواره در برابر سيل اعتراض و مخالفت ناراحت خواهند بود ]
خطبه شماره 159
و من خطبه له عليه السلام [4] يبين فيها حسن معاملته لرعيته [5] و لقد احسنت جوارکم ، و احطت بجهدي من ورائکم [6] و اعتقتکم من ربق الذل ، و حلق الضيم ، شکرا مني للبر القليل [7] و اطراقا عما ادرکه البصر و شهده البدن ، من المنکر الکثير
ترجمه
[4] از خطبه هاي امام ( ع ) در اين خطبه از روش نيک خود با رعايا سخن گفته است : [5] من برايتان همسايه نيکي بودم و با کوشش و تلاش در پشت سر نيز به پاسداري از شما پرداختم [6] از بند ذلت و حلقه هاي زنجير ستم و خواري آزادتان ساختم اين سپاس فراوان من است در برابر نيکي کمي که شما انجام داده ايد [7] [ و نسبت به گروهي ديگر از شما ] از منکرات فراواني که انجام مي دهند که چشم مشاهده مي کند و بدن آن را لمس مي نمايد چشم پوشي و اغماض کردم [ زيرا رهبر بايد نسبت به نيکان نيکي کند و از گناه فريب خوردگان صرفنظر نمايد شايد به خود آيند و بازگردند ]
خطبه شماره 160
و من خطبه له عليه السلام [8] عظمه الله [9] امره قضاء و حکمه ، و رضاه امان و رحمه ، يقضي بعلم ، و يعفو بحلم [10] حمد الله [11] اللهم لک الحمد علي ما تاخذ و تعطي ، و علي ما تعافي و تبتلي ، [1] حمدا يکون ارضي الحمد لک ، و احب الحمد اليک ، و افضل الحمد عندک [2] حمدا يملا ما خلقت ، و يبلغ ما اردت حمدا لا يحجب عنک ، و لا يقصر دونک [3] حمدا لا ينقطع عدده ، و لا يفني مدده فلسنا نعلم کنه عظمتک ، [4] الا انا نعلم انک [[ حي قيوم ، لا تاخذک سنه و لا نوم ] ] لم ينته اليک نظر ، [5] ولم يدرکک بصر ادرکت الابصار ، و احصيت الاعمال ، [6] و اخذت [[ بالنواصي و الاقدام ] ] و ما الذي نري من خلقک ، و نعجب له من قدرتک ، [7] و نصفه من عظيم سلطانک ، و ما تغيب عنا منه ، [8] و قصرت ابصارنا عنه ، و انتهت عقولنا دونه ، و حالت ستور الغيوب بيننا و بينه اعظم [9] فمن فرغ قلبه ، و اعمل فکره ، ليعلم کيف اقمت عرشک ، [10] و کيف ذرات خلقک ، و کيف علقت في الهواء سماواتک ، [11] و کيف مددت علي مور الماء ارضک ، رجع طرفه حسيرا ، [12] و عقله مبهورا ، و سمعه والها ، و فکره حائرا [13] کيف يکون الرجاء [14] منها : يدعي بزعمه انه يرجو الله ، کذب و العظيم [15] ما باله لا يتبين رجاؤه في عمله ? فکل من رجا عرف رجاؤه في عمله [1] و کل [ نهج البلاغه م 15 ] رجاء الا رجاء الله تعالي فانه مدخول و کل خوف محقق ، [2] الا خوف الله فانه معلول يرجو الله في الکبير ، و يرجو العباد في الصغير ، [3] فيعطي العبد ما لا يعطي الرب فما بال الله جل ثناؤه يقصر به عما يصنع به لعباده ? [4] اتخاف ان تکون في رجائک له کاذبا ? [5] او تکون لا تراه للرجاء موضعا ? و کذلک ان هو خاف عبدا من عبيده ، [6] اعطاه من خوفه ما لا يعطي ربه ، فجعل خوفه من العباد نقدا ، [7] و خوفه من خالقه ضمارا و وعدا و کذلک من عظمت الدنيا في عينه ، [8] و کبر موقعها من قلبه ، آثرها علي الله تعالي ، [9] فانقطع اليها ، و صار عبدا لها [10] رسول الله [11] و لقد کان في رسول الله صلي الله عليه و آله کاف لک في الاسوه [12] و دليل لک علي ذم الدنيا و عيبها ، و کثره مخازيها و مساويها ، [13] اذ قبضت عنه اطرافها ، و وطئت لغيره اکنافها ، [14] و فطم عن رضاعها ، و زوي عن زخارفها موسي [15] و ان شئت ثنيت بموسي کليم الله صلي الله عليه و سلم حيث يقول [16] [[ رب اني لما انزلت الي من خير فقير ] ] و الله ، ما ساله الا خبزا ياکله ، [17] لانه کان ياکل بقله الارض ، [1] و لقد کانت خضره البقل تري من شفيف صفاق بطنه ، لهزاله و تشذب لحمه داوود [2] و ان شئت ثلثت بداوود صلي الله عليه و سلم صاحب المزامير ، [3] و قاري ء اهل الجنه ، فلقد کان يعمل سفائف الخوص بيده ، [4] و يقول لجلسائه : ايکم يکفيني بيعها و ياکل قرص الشعير من ثمنها عيسي [5] و ان شئت قلت في عيسي بن مريم عليه السلام ، فلقد کان يتوسد الحجر ، [6] و يلبس الخشن ، و ياکل الجشب ، و کان ادامه الجوع ، [7] و سراجه بالليل القمر ، و ظلاله في الشتاء مشارق الارض و مغاربها ، [8] و فاکهته و ريحانه ماتنبت الارض للبهائم ، و لم تکن له زوجه تفتنه ، [9] و لا ولد يحزنه ، و لا مال يلفته ، و لا طمع يذله ، [10] دابته رجلاه ، و خادمه يداه الرسول الاعظم [11] فتاس بنبيک الاطيب الاطهر صلي الله عليه و آله [12] فان فيه اسوه لمن تاسي ، و عزاء لمن تعزي و احب العباد الي الله المتاسي بنبيه ، [1] و المقتص لاثره قضم الدنيا قضما ، و لم يعرها طرفا [2] اهضم اهل الدنيا کشحا ، و اخمصهم من الدنيا بطنا ، [3] عرضت عليه الدنيا فابي ان يقبلها ، و علم ان الله سبحانه ابغض شيئا فابغضه ، [4] و حقر شيئا فحقره و صغر شيئا فصغره و لو لم يکن فينا الا حبنا ما ابغض الله و رسوله [5] و تعظيمنا ما صغر الله و رسوله ، لکفي به شقاقا لله ، و محاده عن امر الله [6] و لقد کان صلي الله عليه و آله و سلم ياکل علي الارض ، [7] و يجلس جلسه العبد ، و يخصف بيده نعله ، و يرقع بيده ثوبه ، [8] و يرکب الحمار العاري ، [9] و يردف خلفه ، و يکون الستر علي باب بيته فتکون فيه التصاوير [10] فيقول : [[ يا فلانه لاحدي ازواجه غيبيه عني ، فاني اذا نظرت اليه ذکرت الدنيا و زخارفها ] ] [11] فاعرض عن الدنيا بقلبه ، و امات ذکرها من نفسه ، [12] و احب ان تغيب زينتها عن عينه ، لکيلا يتخذ منها رياشا ، [13] و لا يعتقدها قرارا ، و لا يرجو فيها مقاما ، فاخرجها من النفس ، [14] و اشخصها عن القلب ، و غيبها عن البصر [15] و کذلک من ابغض شيئا ابغض ان ينظر اليه ، و ان يذکر عنده [16] و لقد کان في رسول الله صلي الله عليه و آله ما يدلک علي مساوي ء الدنيا و عيوبها : [17] اذ جاع فيها مع خاصته ، و زويت عنه زخارفها مع عظيم زلفته [18] فلينظر ناظر بعقله : اکرم الله محمدا بذلک ام اهانه [1] فان قال : اهانه ، فقد کذب الله العظيم بالافک العظيم ، [2] و ان قال : اکرمه ، فليعلم ان الله قد اهان غيره [3] حيث بسط الدنيا له ، و زواها عن اقرب الناس منه فتاسي متاس بنبيه ، [4] و اقتص اثره ، و ولج مولجه ، و الا فلا يامن الهلکه ، [5] فان الله جعل محمدا صلي الله عليه و آله علما للساعه ، [6] و مبشرا بالجنه ، و منذرا بالعقوبه خرج من الدنيا خميصا [7] و ورد الاخره سليما لم يضع حجرا علي حجر ، حتي مضي لسبيله ، و اجاب داعي ربه [8] فما اعظم منه الله عندنا حين انعم علينا به سلفا نتبعه ، و قائدا نطا عقبه [9] و الله لقد رقعت مدرعتي هذه حتي استحييت من راقعها [10] و لقد قال لي قائل : الا تنبذها عنک ? [11] فقلت : اغرب عني ، فعند الصباح يحمد القوم السري
ترجمه
[8] از خطبه هاي امام ( ع ) که در مورد عظمت خداوند ايراد فرموده است [9] فرمانش قضا و حکمت است و رضايش امان و رحمت با علم داوري مي کند و با حکم مي بخشايد . [10] ستايش خداوند [11] پروردگارا ستايش مخصوص توست بر آنچه مي گيري و بر آنچه عطا مي کني و بر بهبودي و عافيتي که مي دهي و بر آزمايشي که مي نمائي 000 [1] ستايشي که رضايت بخشترين حمدها برايت و محبوب ترين ستايشها به سويت و برترين آنها نزد تو باشد . [2] ستايشي که تمام عوالم خلقت را پر سازد و تا آنجا که اراده کني برسد حمدي که از تو دور و در پيشگاهت قصوري نداشته باشد . [3] ستايشي که عددش پايان نپذيرد و در پهنه زمان فنا در آن راه نيابد ما کنه عظمت تو را درک نمي کنيم . [4] تنها اين را مي دانيم که تو زنده و قائم به ذات خود هستي و ديگران قائم به تواند هيچگاه خواب سبک و سنگيني تو را فرانخواهد گرفت [ و از حال بندگانت غافل نمي شوي ] شعاع نگاهها به تو نمي رسد [5] و بينائي تو را درک نخواهد کرد . ولي تو چشمها را مشاهده مي کني و اعمال و کردار را احصا مي نمائي [6] و زمام همگان در اختيار توست اما آنچه از مخلوقاتت مشاهده مي کني و بدنبال آن از قدرتت در شگفتي فرومي رويم [7] و سلطنت عظيمت را توصيف مي کنيم در برابر آنچه از ما پنهان است [8] و چشمانمان از آنها قاصر و انديشه و افکار ما در برابر درکشان زانو زده و پرده هاي غيب بين ما و آنها فاصله انداخته بس عظيمتر است . [9] آن کس که قلبش را از همه چيز [ جز ياد تو ] خالي کند و فکرش را بکار اندازد تا بداند چگونه عرش قدرتت را برقرار ساخته اي [10] و مخلوق را آفريده اي و چگونه آسمانها و کرات را در هوا معلق کرده [11] و زمينت را بر روي امواج آب گسترده اي [ بدون ترديد ] ديده فهمش وامانده شود [12] و عقلش مبهوت شنوائيش حيران و انديشه اش سرگردان فروماند . [13] اميد به خدا چگونه است ؟ قسمت ديگري از اين خطبه است [14] [ پاره اي ] گمان مي برند بخدا اميدوارند . [ اما ] سوگند به خداوند بزرگ که دروغ مي گويند [15] [اگر راست مي گويند پس ] چرا اين اميدواري در عملشان به چشم نمي خورد زيرا هر کس اميدي داشته باشد مي توان آن را در عملش مشاهده نمود 000 [1] هر اميدي جز اميد بخدا نابجا و هر ترس مسلمي [2] جز ترس از خدا نادرست است [ گروهي ] در مسائل مهم بخدا اميد دارند و در مسائل کوچک ببندگان خدا [3] ولي اميدشان به بندگان بيش از اميدشان بخدا است اما چرا توجهشان بخدا کمتر است از توجهشان به بندگان ؟ [4] آيا مي ترسي در اظهار اميد به خدا دروغگو باشي ؟ [5] يا او را شايسته اميد نمي داني ؟ و نيز [ اين گروه ] اگر از يکي از بندگان خائف باشند [6] به اندازه اي احترامش مي کنند که به خدا چنين رفتار نمي نمايند ترس از بندگان را نقد مي شمرند [7] و خوف از خدا را وعده اي دور از عمل آري چنين است کسي که دنيا در چشمش بزرگ جلوه نموده [8] و موقعيت آن در قلبش بزرگ قرار گرفته آن را بر خداي مقدم مي دارد [9] از همه جا مي برد و به دنيا مي پيوندد و سخت برده آن مي شود .[10] پيامبر خدا ( ص ) [11] کافي است که روش پيامبر را سرمشق خويش قرار دهي [12] و نيز او سرمشق توست در بي ارزش بودن دنيا و رسوائي ها و بدي هايش [13] چه اينکه دنيا از او گرفته شده اما براي ديگران مهيا گرديد [14] از پستان دنيا وي را جدا ساختند و از زخارف و زيبائيهاي آن کنار رفت . [15] اگر بخواهي نفردوم را موسي کليم ( ع ) معرفي مي کنم آنجا که مي گويد : [16] پروردگارا : هر چه به من از نيکي عطا کني نيازمندم بخدا سوگند [ آن روز ] موسي غير از قرص ناني که بخورد از خدا نخواست [17] زيرا وي [ مدتي بود ] از گياهان زمين استفاده مي کرد تا آنجا که 000[1] در اثر لاغري [ و جذب شدن مواد اين گياهان ] سبزي گياه از پشت پرده شکمش آشکار بود . [2] و چنانچه دوست داشته باشي سومين نفر را داود ( ع ) صاحب مزامير [3] و قاري بهشتيان نمونه آورم وي با دست خويش از ليف خرما زنبيل ميبافت [4] و بدوستان و رفقايش ميگفت : کداميک از شما ميتواند براي من اينها را بفروشد و از بهاي آن قرص نان جوي تهيه کرده مصرف کند . [5] و اگر بخواهي سرگذشت عيسي بن مريم ( ع ) را برايت بازگو ميکنم او سنگ را بالش خويش قرار مي داد [6] لباس خشن مي پوشيد نان خشک ميخورد نانخورشش گرسنگي [7] چراغ شبهايش ماه مسکنش در زمستان مشرق و مغرب آفتاب بود [ صبحها در جانب مغرب و عصرها در جانب مشرق روبروي آفتاب قرار مي گرفت ] [8] ميوه و گلش گياهاني بود که زمين براي بهائم ميرويانيد . نه همسري داشت که وي را بفريبد [9] و نه فرزندي که او را غمگين نمايد و نه ثروتي که او را به خود مشغول دارد و نه طمعيکه خوارش سازد . [10] مرکبش پاهايش و خادمش دستهايش بود . [11] پس از پيامبر پاک و پاکيزه ات صلي الله عليه و آله پيروي کن [12] زيرا راه و رسمش سرمشقي است براي آن کس که بخواهد تاسي جويد و انتسابي است [عالي ] براي کسي بخواهد منتسب گردد، و محبوبترين بندگان نزد خداوند کسي است که از پيامبرش سرمشق گيرد000 [1] و قدم بجاي او گذارد پيامبر ( ص ) بيش از حداقل نياز از متاع دنيا استفاده نکرد و به آن تمايلي نشان نداد. [2] پهلويش از همه لاغرتر و شکمش از همه گرسنه تر بوده . [3] دنيا به وي عرضه شد [ تا آنچه مي خواهد انتخاب کند ] اما از پذيرفتن آن امتناع ورزيد او از آنچه مبغوض خداوند است آگاهي داشت لذا خود نيز آنها ر منفور ميشمرد [4] و آنچه خداوند آن را حقير شمرده بود او نيز حقير ميدانست و کوچکها را کوچک و کم اهميت . اگر در ما چيزي جز محبت آنچه مورد غضب خدا و رسول [5] و بزرگداشت آنچه خداوند و پيامبرش آن را کوچک شمرده اند نباشد همين خود براي مخالفت ما با خدا و سرپيچي از فرمانش کافي است . [6] پيامبر ( ص ) روي زمين [ بدون فرش ] مي نشست و غذا ميخورد [7] و با تواضع همچون بردگان جلوس ميکرد با دست خويش کفش و لباسش را وصله ميکرد [8] بر مرکب برهنه سوار ميشد [9] و حتي کسي را پشت سر خويش سوار مينمود پرده اي را بر در اطاقش ديد که در آن تصويرهائي بود،[10] همسرش را صدا زد و گفت : آن را از نظرم پنهان کن که هر گاه چشمم به آن مي افتد به ياد دنيا و زرق و برقش مي افتم [11] او با تمام قلب خويش از زرق و برق دنيا اعراض ، و ياد آن را در وجودش ميراند،[12] وي سخت علاقمند بود که زينتها و زيورهاي دنيا از چشمش پنهان گردد، تا از از آن لباس زيبائي تهيه نکند [13] و آن را قرارگاه هميشگي نداند . و اميد اقامت دائم در آن نداشته باشد . لذا آن را از روحش بيرون راند [14] از قلبش دور ساخت و از چشمش پنهان ساخت [15] [ آري ] چنين است کسيکه چيزيرا منفور ميدارد نگاه کردن و يادآوري آن را نيز منفور ميشمرد . [16] در زندگي رسول خدا ( ص ) اموري است که تو را به عيوب دنيا واقف ميسازد [17] چه اينکه او و نزديکانش در آن گرسنه بودند و با اينکه منزلت و مقام عظيمي در پيشگاه خداوند داشت زينتهاي دنيا را از او دريغ داشت [18] بنابراين هر کس با عقل خويش بايد بنگرد که 000 آيا خداوند با اين کار پيامبرش را گرامي داشته يا به او اهانت نموده است ؟ [1] اگر کسي بگويد او را تحقير کرده که به خدا سوگند اين دروغ محض است [2] و اگر گويد او را گرامي داشته بايد بداند خداوند ديگران را [ که زينتهاي دنيا به آنها داده ] گرامي نداشته است [3] چه اينکه دنيا را براي آنها گسترده و از مقربترين افراد به او دريغ داشته است بنابراين [ کسي که بخواهد خوشبختي واقعي پيدا کند ] بايد به اين فرستاده خداوند اقتدا و تاسي نمايد [4] گام در جاي گامهايش بگذارد و از هر دري او داخل شده وارد شود و اگر چنين نکند از هلاکت ايمن نگردد [5] زيرا خداوند محمد ( ص ) را نشانه قيامت [6] بشارت دهنده بهشت و انذارکننده از عقوبتها و کيفرها قرار داده است او با شکم گرسنه از اين جهان رفت [7] و با سلامت روح و ايمان به سراي ديگر ورود کرد وي تا آندم که به راه خود رفت و دعوت حق را اجابت نمود سنگي روي سنگ نگذاشت . [8] چه منت بزرگي خدا بر ما گذاشته که چنين پيشوا و رهبري به ما عنايت کرده تا راه او را بپوئيم [9] به خدا سوگند آنقدر اين پيراهن خود را وصله زدم که از وصله کننده آن شرم دارم [10] کسي به من گفت : چرا اين لباس کهنه را بيرون نمي اندازي ؟ [11] گفتم از من دور شو صبحگاهان رهروان شب ستايش مي شوند [ آنها که بيدار بودند و ره سپردند و به مقصد رسيدند از آنها که خواب ماندند و به مقصد نرسيدند شناخته مي شوند ]
خطبه شماره 161
و من خطبه له عليه السلام [12] في صفه النبي و اهل بيته و اتباع دينه ، و فيها يعظ بالتقوي الرسول و اهله و اتباع دينه [13] ابتعثه بالنور المضي ء ، و البرهان الجلي ، و المنهاج البادي ، [14] و الکتاب الهادي اسرته خير اسره ، و شجرته خير شجره ، اغصانها معتدله [15] و ثمارها متهدله مولده بمکه ، و هجرته بطيبه [1] علا بها ذکره وامتد منها صوته ارسله بحجه کافيه ، و موعظه شافيه ، و دعوه متلافيه [2] اظهر به الشرائع المجهوله ، و قمع به البدع المدخوله ، [3] و بين به الاحکام المفصوله [4] فمن يبتغ غير الاسلام دينا تتحقق شقوته ، و تنفصم عروته ، و تعظم کبوته ، [5] و يکن مابه الي الحزن الطويل و العذاب الوبيل [6] و اتوکل علي الله توکل الانابه اليه و استرشده السبيل المؤديه الي جنته ، القاصده الي محل رغبته [7] النصح بالتقوي [8] اوصيکم ، عباد الله ، بتقوي الله و طاعته ، فانها النجاه غدا ، و المنجاه ابدا [9] رهب فابلغ ، و رغب فاسبغ ، و وصف لکم الدنيا و انقطاعها ، و زوالها و انتقالها [10] فاعرضوا عما يعجبکم فيها لقله ما يصحبکم منها [11] اقرب دار من سخط الله ، و ابعدها من رضوان الله [12] فغضوا عنکم عباد الله غمومها و اشغالها ، لما قد ايقنتم به من فراقها و تصرف حالاتها [13] فاحذروها حذر الشفيق الناصح ، و المجد الکادح [14] و اعتبروا بما قد رايتم من مصارع القرون قبلکم :[15] قد تزايلت اوصالهم ، و زالت ابصارهم و اسماعهم ، [16] و ذهب شرفهم و عزهم ، وانقطع سرورهم و نعيمهم ، فبدلوا بقرب الاولاد فقدها ، [1] و بصحبه الازواج مفارقتها لا يتفاخرون ، و لا يتناسلون ، [2] ولا يتزاورون ، و لا يتحاورون فاحذروا ، عباد الله ، حذر الغالب لنفسه ، [3] المانع لشهوته ، الناظر بعقله ، فان الامر واضح ، [4] و العلم قائم ، و الطريق جدد والسبيل قصد
ترجمه
[12] از خطبه هاي امام ( ع ) در اين خطبه از اوصاف پيامبر و خاندان وپيروان آئينش سخن به ميان آورده و مردم را به تقوا دعوت نموده است . پيامبر و اهلبيت و پيروان مکتبش [13] وي را با نوري روشني بخش [قرآن ] و برهان و دليلي آشکار راهي واضح [14] و کتابي هدايت کننده برانگيخت خاندانش بهترين خاندانها و درخت وجودش بهترين درختان است که شاخه هايش موزون [15] و ميوه هايش در دسترس همگان قرار دارد زادگاهش مکه و هجرتگاهش مدينه طيبه بود 000 [1] همان شهري که آوازه او از آن برخاست و صدايش از آنجا پخش شده او را با دليل کافي و اندرزي شفابخش و برنامه اي پيش گيرنده از فساد فرستاد [2] به وسيله او دستورات ناشناخته الهي را آشکار ساخت بدعتهائي که به نام دين در ميان مردم بود از بين برد [3] و احکامي که هم اکنون نزد ما روشن است به وسيله او بيان داشت [4] با اين حال کسي که جز اسلام آئيني برگزيند زيانش مسلم دستگيره ايمانش گسسته و سقوط او شديد خواهد بود [5] و سرانجام غم و اندوهي طولاني و عذابي مهلک خواهد داشت [6] به خدا توکل ميکنم توکلي با توبه و بازگشت به او و از او ارشاد مي طلبم به راهي که به سوي بهشتش منتهي و به محل و منزل مورد رضايش پايان يابد . [7] نصيحت به تقوا [8] اي بندگان خدا شما را به تقوا و اطاعت خداوند توصيه مي کنم که موجب رستگاري فردا و نجات ابدي است . [9] [ خداوند بزرگ ] انذار کرده و به شدت ابلاغ فرموده و به آخرين حد ترغيب و تشويق نموده دنيا و ناپايداري آن و زوال انتقالش را براي شما توصيف کرده [10] پس از اين زرق و برقهائي که براي شما اعجاب انگيز است به خاطر کوتاهي دورانش چشم بپوشيد [11] دنيا نزديکترين منزل به خشم خدا و دورترين آن از رضا و خشنودي اوست [12] پس اي بند گان خدا خود را همواره سرگرم آن نسازيد زيرا از فراق و دگرگوني حالات آن با خبريد [13] لذا همچون دوستي مهربان ناصح کوشا که براي نجات رفيقش تلاش مي کند خويشتن را از دنياپرستي بر حذر داريد [14] و از آنچه در ميدانهاي نابودي قرون پيشين ديده ايد عبرت گيريد [15] :از همانها که پيوندهاي اعضايشان گسسته چشم و گوشهاي آنها نابود [16] شرافتمندي و عزتشان از ميان رفته و نعمتها و سرورشان منقطع گرديده است همانها که بجاي قرب فرزندان 000 به فراق آنها مبتلا شدند [1] و بجاي همدمي همسران مفارقتشان را گزيدند اکنون نه بر يکديگر تفاخر مي کنند و نه توليد نسل مي نمايند [2] نه يکديگر را ديدار و نه با هم سخن مي گويند پس اي بندگان خدا بر حذر باشيد همچون کسي که بر نفس خود پيروز [3] و بر شهوتش غالب و با چشم عقلش مي نگرد زيرا امر [ دنيا و آخرت ] واضح [4] نشانه هاي اين راه برجا طريق صاف و آشکار و راه مستقيم است
خطبه شماره 162
و من کلام له عليه السلام [5] لبعض اصحابه و قد ساله : کيف دفعکم قومکم عن هذا المقام و انتم احق به ? فقال : [6] يا اخا بني اسد ، انک لقلق الوضين ، ترسل في غير سدد ، [7] ولک بعد ذمامه الصهر و حق المساله ، وقد استعلمت فاعلم : [8] اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا ، [9] و الاشدون برسول الله صلي الله عليه آله نوطا ، [10] فانها کانت اثره شحت عليها نفوس قوم ، سخت عنها نفوس آخرين ، [11] و الحکم الله و المعود اليه القيامه [12] ودع عنک نهبا صيح في حجراته و لکن حديثا ما حديث الرواحل [13] و هلم الخطب في ابن ابي سفيان ، فلقد اضحکني الدهر بعد ابکائه ، [14] و لا غرو و الله ، فيا له خطبا يستفرغ العجب ، و يکثر الاود [1] حاول القوم اطفاء نور الله من مصباحه ، و سد فواره من ينبوعه ، [2] و جدحوا بيني و بينهم شربا وبيئا فان ترتفع عنا و عنهم محن البلوي ، [3] احملهم من الحق علي محضه ، و ان تکن الاخري ، [4] [[ فلا تذهب نفسک عليهم حسرات ، ان الله عليم بما يصنعون ] ]
ترجمه
[5] از سخنان امام عليه السلام که در پاسخ بعضي از يارانش از طايفه بني اسد فرموده است وي از آنحضرت پرسيد : چگونه شما را از اين مقامي که سزاوارتر بوديد بر کنار نمودند ؟ امام ( ع ) در پاسخ فرمود : [6] اي برادر اسدي تو مردي مضطرب و دستپاچه اي بي موقع پرسش ميکني [7] اما در عين حال احترام خويشاوندي و بستگي برقرار و حق پرسش محترم است اکنون که مي خواهي بداني بدان [8] اما استبداد [ خلفاء ] در برابر ما نسبت به مقام خلافت با اينکه ما از نظر نسب بالاتر [9] و از جهت ارتباط با پيغمبر ( ص ) پيوندمان محکم تر مي باشد [10] بدينجهت بود که عده اي بر اين مقام بخل ورزيده [ و با نداشتن شايستگي آن را تصاحب نمودند ] و گروهي ديگر [خود ما] با سخاوت از آن صرف نظر کردند [11] حاکم و داور خداوند است و باز گشت در قيامت به سوي او [ در اينجا امام ( ع ) به شعر امرء القيس تمثل جست که حاصل معني آن اين است ] [12] سخن از گذشتگان بگذار و سخن از آنچه امروز با آن روبرو هستم [ يعني معاويه ] بگوي [13] روزگار پس از آنکه مرا گريانيد به خنده آورد [14] به خدا سوگند اين تعجب ندارد اوه چه جريان عجيبي که ديگر تعجبي باقي نگذارده و کژي 000 فراوان به بار آورده است [1] آنها کوشيدند تا نور خدا را که از چراغش مي درخشيد خاموش سازند و فوران چشمه الهي را مسدود نمايند [2] و اين آب گوارا را بين من و خودشان گل آلود و پر درد کنند اگر اين مشکلات موجود برطرف گردد [3] آنها را به سوي حق خالص سوق خواهم داد و اگر چنين نشد و نتيجه حوادث به سود مخالفان گرديد [4] بر آنان حسرت مخور زيرا خداوند از آنچه انجام مي دهند آگاه است
خطبه شماره 163
و من خطبه له عليه السلام [5] الخالق جل و علا[6] الحمد لله خالق العباد ، و ساطح المهاد ، و مسيل الوهاد ، [7] و مخصب النجاد ليس لاوليته ابتداء ، و لا لازليته انقضاء [8] هو الاول و لم يزل و الباقي بلا اجل خرت له الجباه ، و وحدته الشفاه [9] حد الاشياء عند خلقه لها ابانه له من شبهها [10] لا تقدره الاوهام بالحدود و الحرکات ، و لا بالجوارح و الادوات [11] لا يقال له : [[ متي ? ] ] و لا يضرب له امد [[ بحتي ] ] الظاهر لا يقال : [[ مم ? ] ] [12] و الباطن لا يقال : [[ فيم ? ] ] لا شبح فيتقصي ، و لا محجوب فيحوي [13] لم يقرب من الاشياء بالتصاق ، و لم يبعد عنها بافتراق ، [14] و لا يخفي عليه من عباده شخوص لحظه ، و لا کرور لفظه ، و لا ازدلاف ربوه ، [15] و لا انبساط خطوه ، في ليل داج ، و لا غسق ساج ، [1] يتفيا عليه القمر المنير ، وتعقبه الشمس ذات النور في الافول و الکرور ، [2] و تقلب الازمنه و الدهور ، من اقبال ليل مقبل ، و ادبار نهار مدبر [3] قبل کل غايه و مده ، و کل احصاء و عده ، [4] تعالي عما ينحله المحددون من صفات الاقدار ، [5] و نهايات الاقطار ، و تاثل المساکن ، و تمکن الاماکن [6] فالحد لخلقه مضروب ، و الي غيره منسوب [7] ابتداع المخلوقين [8] لم يخلق الاشياء من اصول ازليه ، و لا من اوائل ابديه ، [9] بل خلق ما خلق فاقام حده ، و صور ما صور فاحسن صورته [10] ليس لشي ء منه امتناع ، و لا له بطاعه شي ء انتفاع علمه بالاموات الماضين [11] کعلمه بالاحياء الباقين ، و علمه بما في السماوات العلي کعلمه بما في الارضين السفلي [12] منها : ايها المخلوق السوي ، و المنشا المرعي ، في ظلمات الارحام ، ، [13] و مضاعفات الاستار بدئت [[ من سلاله من طين ] ] ، [14] و وضعت [[ في قرار مکين ، الي قدر معلوم ] ] ، و اجل مقسوم [15] تمور في بطن امک جنينا لا تحير دعاء ، و لا تسمع نداء ، [16] ثم اخرجت من مقرک الي دار لم تشهدها ، و لم تعرف سبل منافعها [1] فمن هداک لاجترار الغذاء من ثدي امک و عرفک عند الحاجه مواضع طلبک و اراداتک [2] هيهات ، ان من يعجز عن صفات ذي الهيئه و الادوات [3] فهو عن صفات خالقه اعجز ، و من تناوله بحدود المخلوقين ابعد
ترجمه
[5] از خطبه هاي امام ( ع ) آفريدگار بزرگ [6] ستايش مخصوص آفريدگاربندگان است خداوندي که گستراننده زمين جاري سازنده سيل در دره ها [7] رودخانه ها و روياننده گياهان در کوهها و تپه ها . نه براي اوليتش آغازي است و نه بر ازليتش پاياني [8] نخستيني است که همواره بوده و جاويدي است که سرمدي نخواهد داشت . پيشانيها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لبها به يگانگي او گشوده شده [9] براي هر مخلوقي حدي قرار داده تا با وجود پاکش شباهت نداشته باشند [ و کسي در شناخت او به اشتباه نيفتد ] [10] افکار و انديشه ها هرگز نمي توانند با حدود و حرکات و جوارح و ابزار اندازه و حدي برايش تعيين کنند . [11] هيچگاه نمي توان گفت از کي بوده ؟ و برايش نيز سر آمدي نتوان تعيين کرد که گفته شود تا کي خواهد بود ؟ آشکاري است که در باره اش نتوان گفت از جه چيز پيدا شده ؟ [12] و مخفي و پنهاني است که نمي توان گفت : در کجا است ؟ . نه جسم است که بتوان به پايانش دست يافت و نه پوشيده و محجوب است که چيزي بر او محيط گردد . [13] نه آنقدر به موجودات نزديک است که به آنها چسبيده باشد و نه آنقدر دور که از آنها فاصله گيرد [14] نگاههاي ممتد بندگان از او پنهان نيست نه تکرار الفاخ بر زبان نه بالا رفتن و نزديک شدن به تپه ها [15] و نه برداشتن گامهاي بلند در شبهاي ظلماني و درون تاريکيها 000 [1] شبهائي که ماه درخشان بر آن مي تابد و خورشيد نوراني در طلوع و غروب بر آن ميگذرد [2] و تغيير و دگرگوني زمانها و زندگانيها يعني آمد و شد شب و روز هيچکدام از او مخفي نيست [ و از همه بخوبي آگاه است آري ] [3] پيش از نهايت و سر رسيد هر چيز و قبل از احصاء و شمارش از آنها اطلاع داشته است . [4] پروردگار بزرگ از آنچه مشبه و مجسمه [ آنها که براي او جسم يا شبيه قائلند ] اجسام از قبيل [5] اندازه و ابعاد قرارداشتن در مسکن و جايگزيدن در ماوا براي او قائلند برتر و بالاتر است [6] بنابراين حد و اندازه مخصوص مخلوقات و براي غير خداوند تعيين شده . [7] ابداع مخلوقات [8] مخلوقات را از موادي که ازلي و ابدي باشند نيافريده [9] بلکه آنها را از عدم بوجود آورد و برايشان حدي تعيين فرمود و آنها را به نيکوترين وجه صورتگري کرد . [10] هيچ چيز در برابر قدرتش ياراي مقاومت ندارد و از اطاعت و عبادت موجودات بهره اي نمي گيرد علم او بمردگان پيشين [11] همچون علمش به زندگان موجود است آگاهيش به آنچه در آسمانهاي بالا است همانند دانشش به آنچه در طبقات پائين زمين است ميباشد . [12] قسمت ديگري از اين خطبه است اي مخلوقي که با اندام متناسب و در محيط محفوظي آفريده شده اي : در تاريکي هاي رحم [13] و در پرده هاي تودرتو آفرينشت از عصاره ي گل آغاز شد[14] و در جايگاه آرام قرار داده شدي تا زماني مشخص و سرآمدي معين [15] در آنهنگام که چنين بودي و در رحم مادرت حرکت مي کردي نه قدرت پاسخگوئي داشتي و نه صدائي مي شنيدي . [16] سپس از اين جايگاه به محيطي که آنرا مشاهده نکرده بودي و راه بدست آوردن منافعش را نمي شناختي فرستاده شدي 000 [1] [ بگو ] چه کسي تو را در مکيدن شير از پستان مادرت هدايت نمود ؟ و چه کس تو را به محل آن چه مي خواستي آشنا کرد ؟ [2] هيهات آن کس که از توصيف موجوداتي که داراي شکل و اندامند اعضاي پيکرند ناتوان است [3] از توصيف خالق خويش عاجزتر و ناتوانتر است و از شناخت او از طريق صفات مخلوقين دورتر
خطبه شماره 164
و من کلام له عليه السلام [4] لما اجتمع الناس اليه و شکوا ما نقموه علي عثمان و سالوه مخاطبته لهم و استعتابه لهم ، فدخل عليه فقال : [5] ان الناس ورائي و قد استسفروني بينک و بينهم ، و والله ما ادري ما اقول لک [6] ما اعرف شيئا تجهله ، و لا ادلک علي امر لا تعرفه [7] انک لتعلم ما نعلم ما سبقناک الي شي ء فنخبرک عنه ، و لا خلونا بشي ء فنبلغکه [8] و قد رايت کما راينا ، و سمعت کما سمعنا ، [9] و صحبت رسول الله صلي الله عليه و آله کما صحبنا [10] و ما ابن ابي قحافه و لا ابن الخطاب باولي بعمل الحق منک ، [11] و انت اقرب الي ابي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم وشيجه رحم منهما ، [12] و قد نلت من صهره ما لم ينالا فالله الله في نفسک فانک و الله [13] ما تبصر من عمي ، و لا تعلم من جهل ، و ان الطرق لواضحه ، و ان اعلام الدين لقائمه [14] فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل ، هدي و هدي ، [1] فاقام سنه معلومه ، و امات بدعه مجهوله و ان السنن لنيره ، [2] لها اعلام ، و ان البدع لظاهره ، لها اعلام و ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل به ، [3] فامات سنه ماخوذه ، و احيا بدعه متروکه [4] و اني سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول : [5] [[ يؤتي يوم القيامه بالامام الجائر و ليس معه نصير و لا عاذر ، فيلقي في نار جهنم ، [6] فيدور فيها کما تدور الرحي ، ثم يرتبط في قعرها ] ] [7] و اني انشدک الله الا تکون امام هذه الامه المقتول ، فانه کان يقال : [8] يقتل في هذه الامه امام يفتح عليها القتل و القتال الي يوم القيامه ، [9] و يلبس امورها عليها ، و يبث الفتن فيها ، فلا يبصرون الحق من الباطل ، [10] يموجون فيها موجا ، و يمرجون فيها مرجا [11] فلا تکونن لمروان سيقه يسوقک حيث شاء بعد جلال السن و تقضي العمر [12] فقال له عثمان رضي الله عنه : [[ کلم الناس في ان يؤجلوني ، حتي اخرج اليهم من مظالمهم ] ] [13] فقال عليه السلام : ما کان بالمدينه فلا اجل فيه ، و ما غاب فاجله وصول امرک اليه
ترجمه
[4] از سخنان امام ( ع ) و اين در هنگامي بود که مردم نزد او جمع شده واز عثمان شکايت کردند و از آن حضرت خواستند که با عثمان در اين زمينه صحبت کند و از او بخواهد که از اشتباهاتش دست بردارد امام ( ع ) بر عثمان وارد شد [ با لحني مؤدبانه و آميخته با احترام با او سخن گفت باشد که در دل او اثر کند و از مسيرش باز گردد ] و چنين فرمود : [5] مردم پشت سر من هستند و مرا بين خود و تو سفير قرار داده اند . سوگند بخدا نمي دانم چه چيز را با تو بگويم ؟ [6] مطلبي را که تو [ در اين زمينه ] از آن بي اطلاع باشي سراغ ندارم [7] تو آن چه را که ما مي دانيم مي داني ما به چيزي پيشي نگرفته ايم که تو را از آن آگاه سازيم و چيزي را در پنهاني نيافته ايم که آن را به تو ابلاغ کنيم [ زيرا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم تمام اصول و وظائف اسلامي را آشکارا بيان فرمود و همگان آن را شنيدند ] [8] و همانطور که ما مشاهده کرديم تو هم مشاهده کردي و همانگونه که ما شنيديم تو هم شنيدي [9] و همچنان که ما با پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم همنشين بوديم تو نيز همنشين بودي [10] هيچگاه فرزند ابوقحافه [ ابوبکر ] پسر خطاب [ عمر ] در انجام اعمال نيک از تو سزاوارتر نبودند [11] تو به رسولخدا ( ص ) از نظر پيوند خويشاوندي از آن دو نزديکتري [12] تو از نظر دامادي پيامبر ( ص ) به مرحله اي رسيدي که آن دو نرسيدند خدا را به جان خود رحم کن سوگند بخدا [13] که تو نياز به راهنمائي و تعليم نداري راهها آشکارند و نشانه هاي دين بر پا [14] آگاه باش برترين بندگان در نزد خداوند پيشواي عادلي است . که خود هدايت يافته و ديگران را هدايت مي کند [1] سنت معلومي را بر پا دارد بدعت مجهولي را بميراند . سنتها روشن و نورانيند [2] و نشانه هاي مشخص دارند بدعتها نيز آشکارند و علامتهائي دارند بدترين مردم نزد پروردگار پيشواي ستمگري است که خود گمراه است و مردم به وسيله او گمراه ميشوند [3] سنتهاي مورد قبول را از بين برده و بدعتهاي متروک را زنده مي کند [4] من از رسولخدا ( ص ) شنيدم مي فرمود:[5] پيشواي ستمکار را روز رستاخيز حاضر مي کنند در حالي که نه ياوري با او است و نه عذرخواهي او را در آتش دوزخ مي افکنند [6] و همچون سنگ آسيا در آتش به چرخش مي افتد آنگاه او را در قعر دوزخ به زنجير مي کشند [7] و من تو را بخدا سوگند مي دهم نکند تو همان پيشواي مقتول اين امت گردي . چه اينکه پيامبر ( ص ) همواره مي فرمود : [8] در اين امت پيشوائي کشته خواهد شد که پس از آن درهاي کشت و کشتار به روي آنها تا قيامت باز خواهدگرديد [9] امور اين امت را بر آنها مشتبه مي کند فتنه و فساد در ميانشان گسترش مي دهد تا آن جا که حق را از باطل تميز نمي دهند [10] و به سخني در آن فتنه غوطه ور مي شوند و به شدت در هم آميخته و فاسد خواهند گرديد [11] نکند تو با اين سن زياد و گذراندن عمر زمام خويش را به دست مروان بسپاري تا برد هر جا که خاطرخواه او است . [12] عثمان در پاسخ به آن حضرت گفت : از مردم بخواه به من مهلت دهند تا خويش را از حقوق از دست رفته آنها خلاص گردانم . [13] امام ( ع ) فرمود : آنچه مربوط به مدينه است مهلتي در آن نيست و آنچه بيرون مدينه است مهلتش رسيدن دستور تو به آنها است 00
خطبه شماره 165
و من خطبه له عليه السلام [14] يذکر فيها عجيب خلقه الطاووس خلقه الطيور [15] ابتدعهم خلقا عجيبا من حيوان و موات ، و ساکن و ذي حرکات ، [1] و اقام من شواهد البينات علي لطيف صنعته ، و عظيم قدرته ، [2] ما انقادت له العقول معترفه به ، و مسلمه له ، و نعقت في اسماعنا دلائله علي وحدانيته ، [3] و ما ذرا من مختلف صور الاطيار [4] التي اسکنها اخاديد الارض و خروق فجاجها ورواسي اعلامها ، [5] من ذات اجنحه مختلفه ، و هيئات متباينه ، مصرفه في زمام التسخير ، [6] و مرفرفه باجنحتها في مخارق الجو المنفسح ، و الفضاء المنفرج [7] کونها بعد اذ لم تکن في عجائب صور ظاهره ، و رکبها في حقاق مفاصل محتجبه ، [8] و منع بعضها بعباله خلقه ان يسمو في الهواء خفوفا ، [9] و جعله يدف دفيفا [10] و نسقها علي اختلافها في الاصابيغ بلطيف قدرته ، و دقيق صنعته [11] فمنها مغموس في قالب لون لا يشوبه غير لون ما غمس فيه ، [12] و منها مغموس في لون صبغ قد طوق بخلاف ما صبغ به [13] الطاووس [14] و من اعجبها خلقا الطاووس الذي اقامه في احکم تعديل ، [15] و نضد الوانه في احسن تنضيد ، بجناح اشرج قصبه ، و ذنب اطال مسحبه [16] اذا درج الي الانثي نشره من طيه ، و سما به مطلا علي راسه [17] کانه قلع داري عنجه نوتيه [18] يختال بالوانه ، و يميس بزيفانه يفضي کافضاء الديکه ، [1] و يؤر بملاقحه ار الفحول المغتلمه للضراب [2] احيلک من ذلک علي معاينه ، لا کمن يحيل علي ضعيف اسناده [3] و لو کان کزعم من يزعم انه يلقح بدمعه تسفحها مدامعه ، [4] فتقف في ضفتي جفونه ، و ان انثاه تطعم ذلک ، [5] ثم تبيض لا من لقاح فحل سوي الدمع المنبجس ، [6] لما کان ذلک باعجب من مطاعمه الغراب تخال قصبه مداري من فضه ، [7] و ما انبت عليها من عجيب داراته و شموسه خالص العقيان و فلذ الزبرجد [8] فان شبهته بما انبتت الارض قلت : جني [9] جني من زهره کل ربيع و ان ضاهيته بالملابس فهو [10] کموشي الحلل او کمونق عصب اليمن و ان شاکلته بالحلي فهو کفصوص ذات الوان ، [11] قد نطقت باللجين المکلل يمشي مشي المرح المختال ، [12] و يتصفح ذنبه و جناحيه ، فيقهقه ضاحکا لجمال سرباله [13] و اصابيغ و شاحه ، فاذا رمي ببصره الي قوائمه زقا[14] معولا بصوت يکاد يبين عن استغاثته ، و يشهد بصادق توجعه ، [15] لان قوائمه حمش کقوائم الديکه الخلاسيه [16] و قد نجمت من ظنبوب ساقه صيصيه خفيه ،[17] و له في موضع العرف قنزعه خضراء موشاه و مخرج عنقه کالابريق ، [18] و مغرزها الي حيث بطنه کصبغ الوسمه اليمانيه ، [1] او کحريره ملبسه مرآه ذات صقال ، و کانه متلفع بمعجر اسحم ، [2] الا انه يخيل لکثره مائه ، و شده بريقه ، ان الخضره الناضره ممتزجه به [3] و مع فتق سمعه خط کمستدق القلم في لون الاقحوان ، ابيض يقق ، [4] فهو ببياضه في سواد ما هنالک ياتلق [5] و قل صبغ الا و قد اخذ منه قسط ، و علاه بکثره صقاله و بريقه ، [6] و بصيص ديباجه ورونقه ، فهو کالازاهير المبثوثه ، [7] لم تربها امطار ربيع ، و لا شموس قيظ و قد ينحسر من ريشه ، [8] و يعري من لباسه ، فيسقط تتري ، و ينبت تباعا ، [9] فينحت من قصبه انحتات اوراق الاغصان ، ثم يتلاحق ناميا [10] حتي يعود کهيئته قبل سقوطه ، لا يخالف سالف الوانه ، و لا يقع لون في غير مکان [11] و اذا تصفحت شعره من شعرات قصبه ارتک حمره ورديه ، [12] و تاره خضره زبرجديه ، و احيانا صفره عسجديه [13] فکيف تصل الي صفه هذا عمائق الفطن ، [14] او تبلغه قرائح العقول ، او تستنظم وصفه اقوال الواصفين [15] و اقل اجزائه قد اعجز الاوهام ان تدرکه ، و الالسنه ان تصفه [16] فسبحان الذي بهر العقول عن وصف خلق جلاه للعيون ،[17] فاردکته محدودا مکونا ، و مؤلفا ملونا ، و اعجز الالسن عن تلخيص صفته و قعد بها عن تاديه نعته [1] صغار المخلوقات [2] و سبحان من ادمج قوائم الذره و الهمجه [3] الي ما فوقهما من خلق الحيتان و الفيله و واي علي نفسه الا يضطرب شبح مما اولج فيه الروح [4] الا و جعل الحمام موعده ، و الفناء غايته [5] منها في صفه الجنه [6] فلو رميت ببصر قلبک نحو ما يوصف لک منها لعزفت نفسک عن بدائع ما اخرج الي الدنيا [7] من شهواتها و لذاتها ، و زخارف مناظرها ، [8] و لذهلت بالفکر في اصطفاق اشجار غيبت عروقها في کثبان المسک علي سواحل انهارها ، [9] و في تعليق کبائس اللؤلؤ الرطب في عساليجها و افنانها ، [10] و طلوع تلک الثمار مختلفه في غلف اکمامها ، [11] تجني من غير تکلف فتاتي علي منيه مجتنيها ، [12] و يطاف علي نزالها في افنيه قصورها بالاعسال المصفقه ، و الخمور المروقه [13] قوم لم تزل الکرامه تتمادي بهم حتي حلوا دار القرار ، [14] و امنوا نقله الاسفار فلو شغلت قلبک ايها المستمع بالوصول الي ما يهجم عليک من تلک المناظر المونقه ، [15] لزهقت نفسک شوقا اليها ، [16] و لتحملت من مجلسي هذا الي مجاوره اهل القبور استعجالا بها [17] جعلنا الله و اياکم ممن يسعي بقلبه الي منازل الابرار برحمته [1] تفسير بعض ما في هذه الخطبه من الغريب قال السيد الشريف رضي الله عنه : قوله عليه السلام : [[ يؤر بملاقحه ] ] ، الار : کنايه عن النکاح ، يقال : ار الرجل المراه يؤرها ، اذا نکحها و قوله عليه السلام : [[ کانه قلع داري عنجه نوتيه ] ] القلع : شراع السفينه ، و داري : منسوب الي دارين ، و هي بلده علي البحر يجلب منها الطيب و عنجه : اي عطفه يقال : عنجت الناقه کنصرت اعنجها ] ] عنجا اذا عطفتها و النوتي : الملاح و قوله عليه السلام : [[ ضفتي جفونه اراد جانبي جفونه و الضفتان : الجانبان و قوله عليه السلام : ] ] و فلذ الزبرجد ] ] الفلذ : جمع فلذه ، و هي القطعه و قوله عليه السلام : [[ کبائس اللؤلؤ الرطب ] ] الکباسه : العذق و العساليج الغصون ، واحدها عسلوج
ترجمه
[14] از خطبه هاي امام ( ع ) که در آن از شگفتيهاي خلقت طاووس پرده برداشته آفرينش پرندگان [15] [خداوند ] مخلوقاتي شگفت از حيوان و جماد ساکن و متحرک ابداع کرد 000 [1] و شواهدي روشن بر لطافت صنع و قدرت عظيمش اقامه فرمود [2] آنچنان که عقلها را مطيع و معترف و تسليم ساخت نداي دلائل يگانگيش در گوشهاي ما همچنان طنين انداز است [3] شکلهاي گوناگون پرندگان را آفريد [4] همان پرندگاني که آنها را در شکاف هاي زمين و دره هاي وسيع و قله کوهها مسکن داد [5] همانها که داراي بالهاي رنگارنگ و هئحتهاي متفاوتند زمام آنها به دست او است . [6] آنها بوسيله بالهاي خويش در دل هوا و در اين فضاي پهناور به پرواز ميايند [7] آنها را با اشکال شگفت آوري ابداع کرد و پيکرشان را با استخوانهاي به هم پيوسته که [ از گوشت ] پوشيده شده ترکيب نمود [8] برخي از آنها را بواسطه سنگيني جسمشان از اينکه به آساني در دل هوا به پرواز آيند بازداشت [9] و چنان قرار داد که بتوانند در نزديکي زمين به پرواز در آيند . [10] و با لطافت قدرت و دقت صنعتش با رنگ هاي مختلف آنها را به زيبائي رنگ آميزي کرده [11] گروهي از آنها را تنها با يک رنگ که هيچ رنگ ديگري با آن مخلوط نبود [12] و دسته اي ديگر را در رنگ دگري فروبرد به جز اطراف گردنش که براي آن طوقي از غير آن رنگ قرار داده است . [13] آفرينش طاووس [14] يکي از شگفت انگيزترين آنها طاووس است که در موزون ترين شکلش بيافريد [15] و با رنگهاي مختلف به عاليترين صورت رنگ آميزي کرد با بالهائي که شاهپرهاي آن را بر يکديگر قرار داد و دمي که دامنه ي آن را طولاني گردانيد [16] که به هنگام حرکت به سوي جفت خويش آن را از هم مي گشايد و هم چون چتري بر سر خود سايبان مي سازد [17] گوئي بادبان کشتي است که ناخدا آن را برافراشته و هر لحظه آنرا به طرفي مي چرخاند [18] با اينهمه زيبائي و رنگ در دريائي از غرور فرومي رود و با حرکات متبخترانه اش به خود مي نازد و همچون خروس 000 با ماده ي خويش مي آميزد [1] و همانند حيوانات نري که از طغيان شهوت به هيجان آمده اند با او درآميخته باردارش ميکند . [2] اين حقيقت را مي توان با چشم مشاهده کرد . من همچون کسي نيستم که با دليلي ضعيف مطلبي را بگويم [3] و اگر کسي خيال کند که باردارشدن طاووس به وسيله ي قطرات اشگي است [4] که اطراف چشم جنس نر حلقه مي زند و طاووس ماده آنرا مي نوشد[5] و سپس بدون آميزش با نر بلکه در اثر همان اشگها تخم گذاري مي کند [6] اين افسانه بي اساسي است ولي اين عجيب تر از افسانه توليد مثل کلاغ نيست .[به هر حال ] چنين به نظر مي آيد که ني هاي پر طاووس همچون شانه هائي است که از نقره ساخته شده ،[7] و آنچه بر آنها روئيده است ، يعني دائره هاي شگفت انگيز و خورشيدهائي که روي آنها نقش گرديده همچون طلاي خالص ، و پاره هائي است از زبرجد[8] اگر بخواهي آنرا به آنچه زمين [به هنگام بهار] رويانيده تشبيه کني خواهي گفت دسته گلي است [9] که از شکوفه هاي گوناگون تمام گلهاي بهاري چيده شده ، و چنانچه بخواهي آن را به پوشيدني ها مانند نمائي خواهي ديد[10] همچون پارچه هاي زيباي پرنقش و نگار يا همچون پرده هاي رنگارنگ يمني است و هر گاه دوست داشته باشي با زيورها آنرا مقايسه نمائي . همچون نگينهاي رنگارنگي است [11] که در نواري از نقره که با جواهر زينت شده است قرار گرفته باشد همچون کسي که به خود مي بالد با عشوه و ناز قدم برمي دارد [12] گاهي سر را برميگرداند و به بالها و دمش خيره خيره نگاه مي کند ناگاه از جمال دل آرائي که پر و بالش به او بخشيده [13] و رنگ آميزي هائي که همچون لؤلؤ و جواهر به هم آميخته است قهقهه سر مي دهد اما آن گاه که به پاهايش نظر مي افکند [14] آنچنان با گريه فرياد مي کشد استغاثه و ناله جانکاهش از آن به خوبي آشکار مي گردد و گواه صادق دردي است که در درون دارد [15] چه اينکه پاهايش همچون پاهاي خروس خلاسي باريک و زشت است [16] و در يک سوي ساق پايش ناخنکي مخفي روئيده است [17] و در موضع يال کاکلي سبز رنگ و پر خال برايش قرار داده شده گردنش همچون ابريق [18] و از گلوگاه تا روي شکمش به رنگ وسمه يماني است [1] و يا همچون حريري است که بر تن کرده و چون آئينه اي صيقلي مي درخشد بر اطراف سر و گردنش گوئي معجري است که زني آن را بر سر و گردن پيچيده [2] ولي به نظر ميرسد که از کثرت شادابي و براقي رنگ سرسبز و پر طراوتي با آن ممزوج شده [3] و در کناره گوشش خطي باريک همچون نيش قلم برنگ گل با بوته بسيار سفيدي کشيده شده [4] اين خط با آن سفيديش در ميان آن سياهي جلوه اي ديدني به خود گرفته [5] کمتر رنگي در جهان ميتوان يافت که طاووس از آن بهره نگرفته اما اين رنگها با جذابيتي فوق العاده و براقي [6] و درخشش حريرمانند و صفايش از دگر رنگهاي جهان طبيعت برتري يافته او همانند شکوفه هاي پراکنده اي است [7] که بارانهاي بهاري و حرارت خورشيد آنرا هنوز چندان نمو نداده ولي او گاهي از پرهايش بيرون مي آيد [8] و لباسش را از تن خارج مي کند پرها پشت سر هم ميريزند و به دنبال آن پي درپي مي رويند [9] پوش پرها از ني آنها همچون برگها از شاخه ها [ در فصل پائيز ] فرو مي ريزند و پشت سرش رشد مي کنند [10] تا بار ديگر بشکل نخست در آيند [ و پس از روئيدن ] با رنگ سابق تفاوتي پيدا نمي کنند و رنگي بجاي رنگ ديگري نمي نشيند . [11] اگر يکي از موهاي پوشش پرها را بررسي کني گاهي رنگي گلي [12] و زماني رنگ سبز زبرجدي و احيانا زرد طلائي به تو نشان خواهد داد [ و هر لحظه جلوه اي دارد ] [13] راستي چگونه فکرهاي عميق و ديده هاي موشکاف مي تواند به اسرار اين صفات راه يابد [14] و يا عقلهاي با ذوق به آن دست پيدا کند و يا توصيف کنندگان وصف آن را به نظم آورند . [15] کوچکترين اجزاي اين مخلوق افکار ژرف انديش را از درک خود عاجز و زبان ها را از توصيف ناتوان گردانيده [16] منزه است آن کس که عقل ها را از توصيف مخلوقش ناتوان ساخته آن هم مخلوقي که در چشم ها جلوه مي کند [17] و آن را مي بيند موجودي محدود با ترکيب پيکري پر نقش و نگار که زبانها از توصيفش حتي به طور فشرده عاجز شده و از اداي حق توصيفش وامانده است [ با اين حال چگونه ميتوان آفريدگان اين مخلوق را توصيف کرد ؟ ] [1] جانداران کوچک [2] منزه است آنکس که حتي براي مورچگان ريز و پشه هاي خرد دست و پا آفريد [3] و بزرگترين موجودات يعني ماهيان بزرگ نهنگان و فيلها را بوجود آورد و مقرر داشت هر شبهي که بجنبد و روح در آن نفوذ کند [4] مرگ پايان آن و فناء سرانجامش باشد . [5] اوصاف بهشت [6] اگر با چشم دلت به آنچه از بهشت برايت توصيف مي شود نظر اندازي روحت از موجودات بديعي که در دنيا پديدار گشته : [7] از شهوات و لذاتش و زخارف و زيورهاي ديدنيش کناره گيري خواهد کرد [8] و فکرت در ميان درخت هائي که شاخه هايشان همواره به هم مي خورد و ريشه هاي آنها در دل تپه هائي از مشک بر سواحل نهرهاي بهشت فرورفته متحير مي گردد [9] و انديشه ات در خوشه هائي از لؤلؤهاي تر که به شاخه هاي کوچک و بزرگ محکمش آويخته [10] و همچنين پيدايش ميوه هاي گوناگون که از درون غلاف هاي خود سر برون کرده واله و حيران ميشود [11] اين ميوه به آساني و مطابق دل خواه هر کس چيده مي شود [12] ميزبانان بهشتي از آنان که ميهمان بهشتند و در جلو قصرهاي آن فرود آمده اند با عسلهاي مصفا و شرابهاي پاکيزه که مستي نمي آفريند پذيرائي مي کنند [13] اين [ ميهمانان ] گروهي هستند که تقوا و شخصيت خود را تا پايان عمر حفظ کرده [14] لذا از ناراحتي هاي نقل و انتقال سفرهاي [ مرگ و برزخ ] ايمن بوده اند . اي شنونده اگر قلب خويش را به مناظر زيبائي که در آنجا به آن مي رسي مشغول داري [15] روحت با شوق فراوان به سوي آنها پرواز خواهد کرد [16] و هم اکنون از اين مجلس من با عجله به همسايگي اهل قبور خواهي شتافت [17] خداوند ما و شما را به لطف خود از کساني قرار دهد که با دل و جان براي رسيدن به سرمنزل نيکان کوشش ميکنند . [1] تفسير بعضي از لغات پيچيده اين خطبه شريف رضي مي گويد : [ در خطبه آمده ] يؤربملاقحه ،الار کنايه از نکاح و آميزش است . هنگامي گفته مي شود ار الرجل المراه يؤرها که با همسرش همبستر شود . و اين فرمايش امام ( ع ) کانه قلع داري عنجه نؤتيه بايد توجه داشت قلع بادبان کشتي است و داري منسوب به دارين شهري است در کنار دريا که از آنجا عطريات مي آورند [ و بادبانهايش معروف است ] و عنجه به معني کشيدن به سوي خويش است هنگامي که مي شود عنجت الناقه اعنجها عنجا يعني آن را به سوي خود کشيدم و النؤتي به معني کشتيبان است و اما تعبير ضفتي جفونه منظور دو طرف پلکهاي چشم است . زيرا ضفتان به معني دوطرف مي باشد و اينکه فرمايد : و فلذ الزبرجد بايد دانست که فلذ جمع فلذه به معني قطعه است که معني آن مي شود قطعه هائي از زبرجد و اما تعبير به کبائس اللؤلؤ الرطب به معني خوشه هاي لؤلؤ تر همچون خوشه هاي خرما است زيرا الکباسه به معني خوشه و العساليج جمع عسلوج به معني شاخه است
خطبه شماره 166
و من خطبه له عليه السلام [2] الحث علي التالف [3] ليتاس صغيرکم بکبيرکم ، و ليراف کبيرکم بصغيرکم ، [4] و لا تکونوا کجفاه الجاهليه : لا في الدين يتفقهون ، و لا عن الله يعقلون ، [5] کقيض بيض في اداح يکون کسرها وزرا ، و يخرج حضانها شرا [6] بنو اميه [7] و منها : افترقوا بعد الفتهم ، و تشتتوا عن اصلهم فمنهم آخذ بغصن [1] اينما مال مال معه علي ان الله تعالي سيجمعهم لشر يوم لبني اميه ، [2] کما تجتمع قزع الخريف يؤلف الله بينهم ، [3] ثم يجمعهم رکاما کرکام السحاب ، ثم يفتح لهم ابوابا [4] يسيلون من مستثارهم کسيل الجنتين ، حيث لم تسلم عليه قاره ، [5] و لم تثبت عليه اکمه ، و لم يرد سننه رص طود ، و لا حداب ارض [6] يذعذعهم الله في بطون اوديته ، ثم يسلکم ينابيع في الارض ، [7] ياخذ بهم من قوم حقوق قوم ، و يمکن لقوم في ديار قوم [8] وايم الله ، ليذوبن ما في ايديهم بعد العلو و التمکين ، کما تذوب الاليه علي النار [9] الناس آخر الزمان [10] ايها الناس ، لو لم تتخاذلوا عن نصر الحق ، و لم تهنوا عن توهين الباطل ، [11] لم يطمع فيکم من ليس مثلکم ، و لم يقو من قوي عليکم [12] لکنکم تهتم متاه بني اسرائيل و لعمري ، ليضعفن لکم التيه من بعدي اضعافا [13] بما خلفتم الحق وراء ظهورکم ، و قطعتم الادني ، و وصلتم الابعد [14] واعلموا انکم ان اتبعتم الداعي لکم ، سلک بکم منهاج الرسول ،[15] و کفيتم 16 ] مؤونه الاعتساف ، و نبذتم الثقل الفادح عن الاعناق [ نهج البلاغه م
ترجمه
[2] از خطبه هاي امام ( ع ) که در آن تشويق به الفت و مهرباني و محبت نموده است [3] بايد خردسالان شما به بزرگسالان تاسي کنند و بزرگسالان شما به کودکانتان رؤف و مهربان باشند. [4] همچون ستم پيشگان دوران جاهليت مباشيد که نه آگاهي از دين داشتند و نه در شناسائي خداوند انديشه مي کردند [5] يعني همچون تخم افعي در لانه پرندگان [ مباشيد ] که شکستن آن گناه است [ زيرا گمان مي رود تخم پرنده باشد ] اما جوجه آن شر و زيانبار است [ زيرا در حقيقت تخم افعي است اشاره به اينکه ظاهر شما به حکم محيط اسلامي ايمان است ولي باطنتان بوي صفات جاهليت مي دهد ] [6] آينده بني اميه قسمتي ديگر از اين خطبه است [7] پس از همبستگي و اتحاد پراکنده شدند و از اصل خويش تشتت يافتند گروهي دست به شاخه اي زده اند 000 [1] و به هر کجا آن شاخه متمايل شد همراهش رفتند . اما به زودي خداوند آنها را براي بدترين روزي که بني اميه در پيش دارند جمع خواهد کرد [2] آن چنانکه قطعه هاي پراکنده ابرها را در فصل پائيز آري خداوند همه آنها را گرد مي آورد [3] و ميانشان الفت و هماهنگي برقرار نموده و آنان را همچون ابرهاي به هم پيوسته متراکم مي سازد سپس درهائي بر رويشان مي گشايد [4] که مانند سيلي خروشان از جايگاه خود بيرون مي ريزند . درست همچون [ سيل عرم ] که دو باغستان [شمالي و جنوبي شهر سبا] را در هم کوبيد که برابر آن هيچ تپه و برجستگي باقي نماند : [5] نه کوههاي بلند و محکم و نه برآمدگيهاي بزرگ هيچکدام در برابرش استقامت ننمودند . [6] خداوند آنها [ يعني مخالفان بني اميه ] را مانند آب در درون دره ها و رودخانه ها پراکنده مي سازد و سپس همچون چشمه سارهائي از قسمتهاي مختلف زمين بيرون مي آورد . [7] آنگاه به کمک آنان حق گروهي ديگر را از گروه ديگر مي گيرد و جمعي را وارث سرزمين دگران مي سازد . [8] به خدا سوگند آنها [ بني اميه ] پس از تسلط و پيروزيشان همه آنچه را دارند از دست مي دهند آن چنانکه چربي بر روي آتش آب مي شود [9] مردم آخر الزمان [10] اي مردم اگر دست از حمايت يکديگر در ياري حق بر نمي داشتيد و براي تضعيف و زبون ساختن باطل سستي نمي کرديد [11] هيچگاه آنان که در پايه شما نيستند در نابودي شما طمع نمي ورزيدند و هيچ نيرومندي بر شما قدرت پيدا نمي کرد [12] اما همچون بني اسرائيل در حيرت و سرگرداني قرار گرفتيد . به جانم سوگند که سرگردانيتان پس از من چند برابر خواهد شد [13] و اين به خاطر آن است که حق را پشت سر انداخته ايد از نزديکترين افراد به پيامبر ( ص ) [ که من هستم بريده و به دورترين فرد [ که معاويه است ] پيوند نموده ايد . [14] آگاه باشيد اگر از پيشوا [ و رهبر ] خود اطاعت و پيروي مي کرديد شما را به همان راهي مي برد که رسولخدا صلي الله عليه و آله و سلم رفته بود [15] و از رنجهاي بيراهه رفتن در آسايش بوديد و بار سنگين مشکلات را از دوش خود بر مي داشتيد
خطبه شماره 167
و من خطبه له عليه السلام [1] في اوائل خلافته [2] ان الله سبحانه انزل کتابا هاديا بين فيه الخير و الشر ، [3] فخذوا نهج الخير تهتدوا ، واصدفوا عن سمت الشر تقصدوا [4] الفرائض الفرائض ادوها الي الله تؤدکم الي الجنه [5] ان الله حرم حراما غير مجهول ، و احل حلالا غير مدخول ، [6] و فضل حرمه المسلم علي الحرم کلها ، و شد بالاخلاص و التوحيد حقوق المسلمين في معاقدها ، [7] [[ فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده ] ] الا بالحق ، [8] و لا يحل اذي المسلم الا بما يجب [9] بادروا امر العامه و خاصه احدکم و هو الموت ، فان الناس امامکم ، [10] و ان الساعه تحدوکم من خلفکم تخففوا تلحقوا ، [11] فانما ينتظر باولکم آخرکم [12] اتقوا الله في عباده و بلاده ، فانکم مسؤولون حتي عن البقاع و البهائم [13] اطيعوا الله و لا تعصوه ، و اذا رايتم الخير فخذوا به ، [14] و اذا رايتم الشر فاعرضوا عنه
ترجمه
[1] از خطبه هاي امام ( ع ) که در آغاز خلافتش ايراد فرموده [2] خداوند کتابي هدايت کننده و راهنما [ براي انسانها ] فرستاده نيکي و بدي را آشکار در آن بيان فرمود [3] بنابراين راه خير و نيکي را در پيش گيريد که هدايت مي شويد و از شر و بدي اعراض کنيد تا در جاده مستقيم قرار گيريد . [4] فرائض فرائض در انجام آنها کوتاهي نکنيد که شما را به سوي بهشت مي برند [5] خداوند محرماتي قرار داده که بر کسي پوشيده نيست و آنچه را حلال فرموده در آن عيبي ديده نمي شود . [6] احترام مسلمان را از تمام آنچه در پيشگاهش محترم است بالاتر شمرده و حفظ حقوق مسلمانان را به وسيله اخلاص و توحيد تضمين کرده است . [7] مسلمان کسي است که مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند مگر آنجا که حق اقتضاء کند [8] و آزاررساندن به هيچ مسلماني جز در مواردي که موجبي [ به حکم خدا ] داشته باشد روا نيست . [9] به سوي امر همگاني يعني مرگ که مخصوص يکايک شما است مبادرت ورزيد . مردم ديگر پيشاپيش شما مي روند [10] و قيامت از پشت سر شما بانک مي زند [ و به پيش مي راند ] سبکبار گرديد تا به قافله محلق شويد [11] که پيشينيان در انتظار بازماندگانند [ تا همه از دنيا کوچ کنند و در قيامت مبعوث گردند ] . [12] از خدا بترسيد و تقوا پيشه کنيد که شما در پيشگاه خداوند مسک ول بندگان و شهرها و آباديها هستيد زيرا [ از همه چيز ] حتي از خانه ها و حيوانات بازپرسي خواهيد شد . [13] خداي را اطاعت کنيد و او را عصيان منمائيد . هر نيکي مشاهده کرديد آنرا انتخاب کنيد [14] و اگر شر و بدي يافتيد از آن اعراض نمائيد
خطبه شماره 168
و من کلام له عليه السلام [1] بعدما بويع بالخلافه ، و قد قال له قوم من الصحابه : لو عاقبت قوماممن اجلب علي عثمان ? فقال عليه السلام : [2] يا اخوتاه اني لست اجهل ما تعلمون ، ولکن کيف لي بقوه [3] و القوم المجلبون علي حد شوکتهم ، يملکوننا و لا نملکهم [4] و ها هم هؤلاء قد ثارت معهم عبدانکم ، و التفت اليهم اعرابکم ، [5] و هم خلالکم يسومونکم ما شاؤوا ، و هل ترون موضعا لقدره علي شي ء تريدونه [6] ان هذاالامر امرجاهليه ، و ان لهؤلا ء القوم ماده [7] ان الناس من هذا الامر اذا حرک علي امور : فرقه تري ما ترون ، [8] و فرقه تري ما لا ترون ، و فرقه لا تري هذا و لا ذاک ، [9] فاصبروا حتي يهدا الناس ، وتقع القلوب مواقعها ، و تؤخذ الحقوق مسمحه ، [10] فاهدوؤا عني ، وانظروا ماذا ياتيکم به امري ، و لا تفعلوا فعله تضعضع قوه ،[11] و تسقط منه ، و تورث و هنا و ذله [12] و سامسک الامر ما استمسک و اذا لم اجد بدا فاخر الدواء الکي
ترجمه
[1] از سخنان امام ( ع ) که پس از بيعت با امام ( ع ) گروهي ازيارانش پيشنهاد کردند : خوب بود آنان را که در کشتن عثمان دست داشتند کيفر مي کردي امام در پاسخشان فرمود : [2] اي برادران از آنچه شما مي دانيد بي اطلاع نيستم اما اين قدرت را از کجا بدست آورم ؟ [3] آنان [ مخالفان عثمان ] همچنان بر قدرت و شوکت خويش باقيند آنها بر ما مسلطند و ما بر آنان تسلطي نداريم [4] اين گروه همانهايند که بردگان شما با آنها مي جوشند و باديه نشينانتان به آنها پيوسته اند [5] در بين شما قرار دارند و قدرت ريزش هر گونه مشکلات و سختي بر سر شما را دارند آيا شما موضعي براي قدرت بر خواسته هاي خود مي بينيد ؟ [6] اين کار کار اهل جاهليت است . آنها يار و ياور دارند . [7] اگر در اين باره جنبشي پيش آيد مردم چند دسته خواهند بود : گروهي همان را مي خواهند که شما طالبيد [8] و عده اي ديگر رايشان بر خلاف عقيده شما است . و دسته سوم نه اين را مي پسندند و نه آنرا . [9] بنابراين صبر کنيد تا مردم آرام شوند و دلها در جاي خود قرار گيرند و حقوق به آساني گرفته شود . [10] آرام باشيد و به من مهلت دهيد ببينيد به شما چه فرمان مي دهم کاري مکنيد که قدرت ما را ضعيف سازد [11] و کاخ قوت و شوکت را فروريزد و سرانجام سستي و ذلت به بار آورد . [12] من براي اصلاح کار تا آنجا که ممکن است [ در برابر مفسده جوياني که خون عثمان را دستاويز قرار داده اند ] خويشتن داري مي کنم اما اگر راه چاره مسدود شد آخرين دارو داغ کردن است [ يعني به ناچار دست به نبرد مي زنم ]
وبلاگ به یاد سید جواد ذاکر